تبليغاتX
درخت گلابی
 

حامی  جنبش  ماییم،

او  باما  نیست

 

علیرغم تلاش مفصل دو لبه قیچی ای که سالیان متمادی است مشغول بلعیدن امیدها و استعدادهای کشورهای مستقل و غیر سرمایه داری هستند، امپریالیسم و دیکتاتوری، هنوز این "مردم" هستند که تعیین کننده اند. مردم یعنی آن نیروی بی شمار و بی نشانی که به تک تک اجزا و افرادش قابل تقلیل نیست. شریعتمداری ها و احمد خاتمی ها و سردار نقدی ها از این سو و مخلمبافها و نوری زاده ها از آن سو کماکان به مزخرف گویی مشغولند. یکی جنبش مردمی ایرانیان را آمریکایی می نامد و دیگری از آمریکا عذرخواهی می کند. اما امپریالیسم(آمریکا، اتحادیه اروپایی و روسیه) همیشه حامی دیکتاتورها و کودتاچیان بوده است و خواهد بود.

اینجا ایران پس از کودتاست و نگاه ما "مردم" همچون همیشه به همان نیروی غیرقابل مهار خودمان است. روز چهارشنبه را هم از الان به کابوسهای دیکتاتورها اضافه کنید. هفته خوبی است این هفته، اولش با شکست کودتای آمریکایی هندوراس شروع شد و آخرش هم به قدرت نمایی دیگری از "مردم" ختم خواهد شد.

 

قرار ما ساعت ۱۰ صبح چهارشنبه مقابل دانشگاه پلی تکنیک همراه با شیخ مهدی کروبی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:15  توسط امیرحسین جلالی  | 

اندر فواید ترشیدگی

این پست راتقدیم می کنم به قلم پاک سعید عقیقی

آقا هر آن کس که گفته چشمه خلاقیت ملت بزرگ ما خشکیده کتره ای گفته و یاوه بافته و ژاژ خاییده. بیکاری و علافی ما(به قول حضرت چشمه خلاقیت "بی عملی روشنفکرانه ما") در پاره ای از اوقات نتایج تصادفی جالب و طربناکی به بار می آورد. از جمله آنکه در ایامی که باز به قول فرمایش حضرت چشمه "مبارزه ات به ضد خودش تبدیل شده" و نه شعور و فراستش را داری که از محفل صدر الاعاظم "آقای دکتر احمدی نژاد" با "اقتصاددانها" و اهل حساب و کتاب دیوانی بهره و حظی وافر ببری و نه توان و کیاستش را داری تا نکات آموزنده در باب تفاوت "فیلم خوب و فیلم بد" را متواضعانه پیشکش جناب معاونت سینماتوغراف دولت علیه کودتایی نمایی، بالاجبار خویشتن را محصور در صفحات جادویی انترنت می بینی و به هر سو و طرف همی کشیده می شوی.

حکایت امروز ما در صفحه تارنمای اغتشاشگر بالاترین بدانجا رسید که لینکی دیدیم بس فرح افزا و دلگشا که ما را از معبر امواج شبکه محترم انترنت به وبلاگی رساند تحت الحمایه بلاگفا با نام بامسمای «یادداشتهای یک دختر ترشیده»(Anidalton.blogfa.com). کمی که سر چرخاندیم و چشمانمان دودویی مختصر زد مشاهده کردیم که وبلاگ متعلق است به ضعیفه ای 32ساله از اهالی محروسه طهران که گویی روزگاری است چشم به راه شوهر دارد و نصیبش نمی شود. ضعیفه که خود را "آنی دالتون" اسم نهاده و پی در پی گنده گوییهایی می کند که خاصیت جماعت نسوان است، بر سر در تارنمایش چنین نوشته:

«بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد»

و ما که حیرت زده شده بودیم به قد و بالای صفحه نظری افکندیم و مشاهده کردیم که ای دل غافل، چه ساده دلانی بودیم ما که گمان می بردیم حضرت چشمه یگانه تارنمانگاری است که تعداد کامنت هایش از شماره بیرون است. ضعیفه مذکوره نبشته ای دارد که افزون بر 355 کامنت دارد و در کمال حیرت تعداد بازدیکنندگان روزانه اش به مرز 5000 نفر رسیده است!

القصه توان از کف داده و به درگاه باری سر تعظیم فرود آوردیم که این بنده حقیرش را از خواب غفلت بیدار نمود و به او که داشت کم کم از حسادت تعداد بازدیدکنندگان حضرت چشمه جز جگر و حناق می گرفت فهماند که نیازی نیست از برای تحصیل بازدیدکننده مجیز خبرگزاری علیه "پارس" گویی و در مقابل "آقایان هفت رنگ" به سجده بیفتی و نویسنده ای دست شسته از عرصه جدلهای روزنامه ای را ناجوانمردانه و عربده کشان در جریده ای کثیر الانتشار به سخره بگیری و دست در دست کودتاچیان فرش قرمز زیر پای محمدرضا گلزار شوی و بر طبل بدصدای اختگی خلق به تاراج رفته بکوبی و هم دوش با دزدان و خلوتیان فریاد خر برفت و خر برفت سر دهی. با نوشتن از ترشیدگی و در کف شوهری هم می شود تارنمای میلیون نفری داشت و سلبریتی بود و چه بسا هفته ای یک دو بار بر صفحه جادوی جان در شبکه های محترم رسانه ملی ظاهر شد.

بیت:

در ناامیدی بسی امید است

تو باقلا قاتق یه کم شوید است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 20:27  توسط امیرحسین جلالی  | 

 

قرار نیست همیشه حرفی برای گفتن داشته باشیم، مخصوصا حالا که همه ننه قمرها حراف و تئوریسین شده اند و از جنبش سبز تا قورمه سبزی را صاحب کردیت و تز کرده اند. سعید عقیقی برای همه دوستداران ادبیات و سینما یک برند است. نوشته اش در این روزهایی که ظاهرا قرار شده آغاز خیز بلند سینمای ایران برای رسیدن به یک سینمای صنعتی باشد، به شدت خواندنی است. در این روزهایی که به لطف چماقداران عرصه قلم و نت، قرار شده خزعبلی مثل "درباره الی" بشود نماد سینمای ایران و حسین فرح بخش و عبدالله علیخانی و بقیه "آقایان هفت رنگ" بشوند ویترین سینمای صنعتی. در این روزهای تاریک نوشته خالق شبهای روشن عمیقا خواندنی است:

میعاد در لجن

 

این‌را نمی‌نویسم که چیزی را تغییر دهم؛ چون دریافته‌ام که خوش‌بوترین گل نیز تعفن مردابِ صدسال مانده را تغییر نخواهد داد. این‌را می‌نویسم که در تاریخ بماند؛ که کسی در آینده بداند که جُز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزوّر و شارلاتان و هفت‌رنگ و ریاکار؛ که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنردوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی‌کردند، کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می‌زیسته‌اند. و آن‌که از پس کاروان می‌آید، با خود نگوید که اینان همگی مُشتی دون‌پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند. شاید کسانی باشند که این راه را بگیرند و بیایند و امیدوار باشند که عرصه به‌تمامی از آنِ دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود، و صحنه یکسر از مردمی و مردمان خالی نمانده است و نمی‌ماند.



اکنون در دور کامل لجن، سینما از آن‌چه باید باشد و می‌تواند باشد، فرسنگ‌ها فاصله گرفته است. دروغ، تبعیض، حق‌کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده و گویی جزاین چیزی نباید باشد. حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردر سینماها می‌گذریم، از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان‌شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل‌مان را به فروش بلیت‌ها خوش کنیم و خود را فریب بدهیم که «چرخ سینما باید بچرخد» و سینمای «پُرمخاطب»ی داریم. انگار پدری به‌جای کوشش در جهت فراهم‌کردن رفاه دختر تازه‌بالغ‌اش، او را روانه‌ی خیابان‌ها کند تا خرج خودش را دربیاورد و استدلال‌اش این باشد که «چرخ زندگی باید بچرخد» و دل خوش دارد به این‌که دختر «پُرمخاطب»ی دارد! این توهین‌آمیز‌ترین جمله‌ای‌ست که می‌توان نثار دوستداران سینما کرد.

مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت‌بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است، خدمت‌گذار چیزی جز جیب گشاد خود بوده‌اند؟ آیا با این‌همه سرمایه و مشتری که از آن دم می‌زنند، ذره‌ای بر کیفیت مهملات‌شان افزوده‌اند؟ یا بدتر، سوراخ دعا را یافته‌اند و اراجیفِ رقت‌انگیزشان از فیلمفارسی‌های دهه‌ی 1330 هم عقب‌افتاده‌تر و حماقت‌بارتر به نظر می‌آید؟ این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه‌کردن بینندگان‌مان به خوردشان می‌دهیم؟ چه‌کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران، باید تئوری «کاباره‌ی ارزان‌قیمت» را، که همان پنجاه‌سال پیش هم کهنه به نظر می‌آمد، دوباره علم کرد؟ یا چه‌کسی گفته است که سطح سلیقه‌ی مخاطبان را باید مُشتی جاهل تازه‌به‌دوران‌رسیده معیّن کنند؟ از کی تا‌به‌حال بی‌فرهنگ‌ها در زمینه‌ی سینمای فرهنگی صاحب‌نظر شده‌اند؟ آیا اصلاً تقسیم‌بندی سینما توسط چنین افرادی، خودبه‌خود، به معنای تحقیر مفهوم «فرهنگ»نیست؟ محافل سینمایی که فقط در زمینه‌ی دریافت بودجه برای برگزاری جشن‌ها پیداشان می‌شود، امروز کجا هستند؟

نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می‌شوند و به واسطه‌ی مافیای بخش خصوصی یک‌ماهه اکران می‌شوند، در ردیف «آثار هنری»اند و ما بی‌خبریم؟ بگذارید کمی از برگ‌های تاریخ اندوه‌بار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرورفته‌ایم: چهل‌وچند سال پیش، صاحب سینمایی که مجبور شده بود «سیاوش در تخت جمشیدِ» فریدون رهنما را اکران کند، خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه‌مندی که می‌خواستند بلیت بخرند و وارد سینما شوند، پیشنهاد می‌داد که وقت‌شان را بیهوده تلف نکنند، چون «فیلمش خوب نیست!» با این شیوه ، فیلم زودتر از کف فروش پایین می‌آمد و مدیر عزیز دوباره می‌توانست «شمسی پهلوون و چهارتا شیطون» را برای بار چندم روانه‌ی پرده کند.


البته با احتساب زمان، پرت‌ترین فیلمفارسی‌های پنجاه سال پیش، به‌مراتب بر کُپی‌های خجالت‌آور امروزین‌شان برتری دارند، اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم‌های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است. آن ها تاوانِ تن‌ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته‌اند و اکنون نوبت به ما رسیده است. شش سال از اکران واپسین فیلم‌نامه‌ی ساخته‌شده‌ام می‌گذرد: «شب‌های روشن»، که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینما به نمایش درآمد، امروز دلبستگان بسیاری دارد که به‌خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی‌آمدند و نمی‌آیند. و امروز با سینما قهرند، چون فیلمی نمی‌یابند که به شعورشان احترام بگذارد... و امروز نوبت به «صداها» رسیده است. به‌راستی چه‌کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع‌و‌جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟ چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس‌های مرده‌ی چند سینما طوری برنامه‌ریزی شود که حتا دوستداران «صداها» هم نتوانند فیلم محبوب‌شان را ببیند؟ مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می‌آورند؟ و نکته در این نیست که همین فیلم‌های کوچک مُشتِ دروغ‌گوهای بزرگ را به‌سادگی باز می‌کنند؟ فیلم‌هایی که هزینه‌شان چندبرابر «صداها»ست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟

صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر «گروه فیلم‌های بی‌فرهنگ» نیز با همین عنوان به وجود آید و جشنواره‌ای برای آن‌ها به وجود آید و «زرشک زرّین» نیز که امروز برای ربودن‌اش رقابت از هر زمان دیگری شدیدتر است، به محصولاتِ شایسته و فرح‌بخش سینمای «ملّی» ایران، که در عین نارضایتی ملّت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می‌دهد، با عزّت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت‌های بی‌حساب و کتابی که در طول سال‌ها نثار چنین خزعبلاتی شده، جایگاه خود را بیابد. خوش‌بختانه  فهم تماشاگر ما هنوز تا سطح تهیه‌کنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و به‌رغم کوشش مافیای تولید، مافیای سینمادار و مافیای سینمایی‌نویس که در حقارتی وصف‌ناپذیر، ذرّه‌بین به دست، به‌دنبال «ساختار فیلمفارسی» می‌گردد، هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل را تشخیص می‌دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی، حتا در میان لجن نیز پابرجاست. شب‌های ما هنوز روشن است و صداهای‌مان همچنان رساست. ما را با نشخوارکنندگان فضولاتِ گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:47  توسط امیرحسین جلالی  |