به هیولا عشق بورز

این یادداشتی است که در شماره ۲۴۰ همشهری جوان(۱۴ آذر) چاپ شد. معمولا یادداشتهای مطبوعاتی را اینجا نمی گذارم، اما این یکی را به شدت دوست دارم و آن را مهم می دانم. مخصوصا آن بندی که در مورد تفاوت ترس و سکس است را دوست دارم بخوانید.
انیمیشن «نه» (9) را شین اکر ساخته و تیم برتون به همراه تیمور بکمامبتوف(کارگردان «تحت تعقیب») و چند نفر دیگر جزو تهیه کنندگانش بوده اند. اکر کارنامه خیلی مفصلی ندارد و تقریبا تازه کار است. شاید مهمترین کار قبلی اش انیماتوری سومین قسمت از شاهکار «ارباب حلقه ها»(بازگشت پادشاه- 2003- پیتر جکسون) باشد. «نه» یکی از بهترین انیمیشن های امسال(قطعا و با اختلاف بهتر از کار آخر پیکسار یعنی انیمیشن بی حس و حال «بالا») است که می تواند شروع خوبی برای شین اکر جوان باشد. این نوشته اما قصدش پرداختن به دنیای عجیب و غریب تیم برتون به بهانه انیمیشن «نه» و در پیش بودن اکران «آلیس در سرزمین عجایب» در مارس 2010 است. دنیایی که تا به حال درباره اش زیاد نوشته اند و از وجوه گوناگون بررسی اش کرده اند. دنیایی که شاید قالب انیمیشن بهترین راه نمایشش باشد؛ دنیایی بی توجه به جاذبه های جنسی به عنوان وجه غالب هالیوود؛ دنیایی پر از دلقک، درختها و گیاهان پیچ و تاب دار، سگهای مرده و دنیایی پر از آدمهای لاغر و رنگ پریده که خجالتی اند و موهای پریشان و عینک دارند، درست شبیه خالقشان یعنی آقای تیم برتون.
افسانه ها حقیقی تر از واقعیت هستند؛
«ماهی بزرگ»(2003) با یک جمله آغاز می شود:
«اين يک داستان جنوبيست، سرشار از دروغ و افسانه، اما حقيقيتر از هرآن چيزيست که تاکنون شنيدهايد.»
برجستگی نگاه برتون در اصالتی است که او برای افسانه ها و اسطوره ها قائل است. هسته مرکزی دنیای برتون بی بها دانستن واقعیتها و ارائه افسانه و داستان به عنوان نسخه ای حقیقی تر از واقعیت است. به این معنا که آنچه در افسانه ها یافت می شود بی نیاز از ارجاعات رئالیستی است و دست خالق اثر در عرضه تفکراتش بازتر است. افسانه ها کمتر با نظام ارزشهای سنتی درگیر می شوند و کمتر حساسیت حافظان و مروجان این نظام را برمی انگیزند. افسانه را آدمهای جدی زیاد جدی نمی گیرند و در نتیجه فرصت بهتری برای شکستن مرزهای پررنگ و گذر از خطوط قرمز اخلاق عرفی را برای مولف فراهم می کند. به همین دلایل است که برتون قالب افسانه را برای بیان مفاهیم مورد نظرش انتخاب می کند. او افسانه سرایی می کند و انیمیشن می سازد تا کمتر جدی اش بگیرند و بر اساس اصل فلسفی و روان شناختی «هرچه به چیزی کمتر فکر کنی بیشتر به او نزدیک می شوی» تاثیرات بسیار عمیقی بر مخاطبینش برجای می گذارد. این همان گوهری است که در کلام نغز بیلی وایلدر کبیر هم دیده می شود، آنجا که استاد گفته بود:
«به من می گویند داستانها و فیلمهایت شبیه زندگی واقعی نیستند. این زندگی واقعی خیلی چیز خوبی است که من بخواهم در فیلمهایم هم به آن بپردازم.»
گذشت زمان البته نشان داد که تاثیر فیلمهای وایلدر بر چند نسل از تماشاگران و منتقدان تا چه اندازه عمیق و ماندگار بوده است.
اما از اینها که بگذریم می رسیم به خاصیت هژمونیک رسانه و از جمله سینما که در فرهنگ کالایی شده مدرن امروزی استعداد عجیبی در مصادره حرفها و عقاید متفاوت با نگاه رسمی به نفع آنچه خود می پسندد دارد. بیانگری در قالب افسانه از جمله و ضمنا به مولف این فرصت را هم می دهد تا فرهنگ مصادره گر و یکسان ساز حاکم را دور بزند و حرف خودش را به کرسی بنشاند. این جریان را می شود با مقایسه «بتمن» های برتون و «بتمن» های کریستوفر نولان- به خصوص این آخری یعنی «شوالیه تاریکی»- بهتر درک کرد. آنچه در «بتمن- 1989» دیده می شود رویکردی فانتزی است که در آن جوکر در هیات دلقکی "سفیدپوش" ظاهر می شود و هیچ قابلیت ارجاع(و در نتیجه مصادره) مشخصی را ارائه نمی کند. از این روست که به قول استاد حسن حسینی نقشی را که «متولد چهارم ژوئیه» الیور استون با آن همه ارجاعات ریز و درشت مستقیم به دوران سراسر فریب و ریاکاری ریگان از عهده ایفایش بر نمی آید، «بتمن» برتون به خوبی انجامش می دهد. «بتمن باز می گردد- 1992» هم همین گونه است، پر از نشانه های اکسپرسیونیستی(مشخصا فریتس لانگی) و البته در لایه های زیرین پر از انتقادهای تند اجتماعی و سیاسی و در عین حال بدون دستگیره هایی که مک کارتی چی ها و گردن کلفت های هالیوودی بتوانند به آنها چنگ بزنند و فیلم را مطابق میل نظام حاکم تفسیر کنند. اهمیت این قضیه وقتی معلوم می شود که «شوالیه تاریکی» نولان را می بینیم که به گل درشت شکل ممکن در خدمت اهداف پسا یازده سپتامبری نگاه رسمی قرار می گیرد و اتفاقا همزمان محبوب تماشاگران، نگاه رسمی و منتقدان می شود. مقایسه «سوئینی تاد» برتون به عنوان فیلم آخرالزمانی کارنامه فیلمساز با انبوه فیلمهای این ژانر از ساخته های رولاند امریخ و شیامالان گرفته تا حتی «آپوکالیپتو»ی مل گیبسون هم می تواند به دریافت دلیل برتری نگاه فانتزی و "افسانه محور" برتون بر نگاه "واقعیت محور" رسمی کمک شایانی کند.
ترس حقیقی تر از عشق/ جنسیت است؛
آنچه در آثار برتون و به خصوص انیمیشن هایش از «وینسنت- 1982» تا «عروس مرده- 2005» و حتی در کارهایی که برتون به نوعی در آنها نقش داشته- چه مثلا طرح اصلیش را نوشته مثل «کابوس پیش از کریسمس»(هنری سلیک- 1993) و چه به شکلی دیگر مثل همین «نه» که تهیه کننده اش بوده است- دیده می شود برتری ابهام، ایهام و در نهایت ترس است. ترسی که در روان کاوی به عنوان یکی از مهمترین عوامل موثر در رفتارشناسی انسانها مورد بررسی قرار می گیرد. شعار معروف «با ترسهایتان رو به رو شوید»، مهمترین راه شناخت غرایز سرکوب شده و انگیزه های خطرناکی است که در ناخودآگاه همه ما ذخیره شده و منتظر فرصتی برای بروز و ظهور هستند. نماد برتون برای ایجاد ترس اشکال عجیب و غریبی از هیولاها هستند. از جوکر «بتمن» گرفته تا اسکلت «کابوس پیش از کریسمس» و از ادوارد «ادوارد دست قیچی» گرفته تا مثلا آن عروس «عروس مرده». اسکلت زشت و ترسناک «کابوس پیش از کریسمس» دلش می خواهد بابانوئل شود و به بچه های منتظر در شب کریسمس هدیه بدهد. او تمام تلاشش را در این راه انجام می دهد ولی سرنوشتی که پیدا می کند سرکوب و طرد توسط همان جامعه ای است که دوستشان داشت و می خواست کمکشان کند. نمونه واضح تر این مضمون در «ادوارد دست قیچی» دیده می شود. ادوارد موجودی است که دلش می خواهد به میان مردم عادی برود و به آنها کمک کند و تمام تلاشش را می کند تا تنها نشانه غیرانسانیش/ وجه هیولاییش/ دستهای قیچی شکلش به مردم آسیبی نرساند. اما مردم بعد از آنکه ترسشان برطرف شد از او بهره کشی می کنند و بلایی به سرش می آورند که دل شکسته از شهر می گریزد. توصیه بزرگ و اساسی برتون این است که به هیولا عشق بورز و او را بپذیر، چون وقتش که برسد خواهی فهمید که هیولای واقعی خود تویی و نه او. برتون طرف هیولاهاست و این همان رویکرد عمیقی است که شکل جدی و تکان دهنده ترش در «مگس» دیوید کراننبرگ دیده می شود. جایی که دانشمند مگس شده(جف گلد بلوم) به معشوقش که باید در نقش نابود کننده اش ظاهر شود می گوید:
«مگسی خواب می بیند که آدم شده و عاشق یک دختر زیبا شده، ولی حالا بیدار شده و فهمیده که یک مگس زشت و بدترکیب است و راهی به جز نابودی ندارد.»
تفاوت حقیقی تر از یکسانی است؛
تکیه برتون در آثارش بر تفاوت هاست. شخصیت اصلی او همواره از دیگران متفاوت است و همین تفاوتها(که البته چنانکه گفته شد بیشتر در قالب هیولاگونه و ترس آفرین نمود می یابد) باعث آزارش می گردد. باز هم به نظر می رسد که ادوارد و اسکلت در دو فیلم «ادوارد دست قیچی» و «کابوس پیش از کریسمس» عریان ترین و بیانگر ترین شکل این رویکرد در آثار برتون باشند. شاید این سومین قسمت از نوشته حاضر، مهمترین قسمت آن هم باشد، بخشی که می خواهد ادعا کند آثار کمپانی پیکسار که در آنها عنصر متفاوت از جمع پس از طی یک مسیر مشخص برتری اش را به اثبات می رساند نه چنانکه منتقدین می گویند در ستایش متفاوت بودن که اتفاقا در راستای فرهنگ یکسان ساز هالیوودی و تقویت و تحکیم تئوری نخ نما شده رویای آمریکایی است. در عوض این تیم برتون و دنیایش است که سعی می کند عنصر متفاوت را تقدیس کند و جامعه را با ضعفها و پلشتی های اخلاقی اش مواجه نماید. در دنیای برتون جامعه یکسان شده محکوم است به اینکه عنصر متفاوت را استثمار می کند و پس از آنکه استفاده اش را تمام و کمال برد او را در بدترین وضع ممکن رها می کند یا حتی از بین می برد. هنرمند بزرگ ما به این اندازه هم اکتفا نمی کند و عنصر متفاوت را چنانکه در بند قبلی گفته شد صورتی هیولاگونه می بخشد تا وقاحت جامعه را عیان تر نشان دهد. عناصر متفاوت دنیای برتون اتفاقا سعی می کنند تا تفاوتهایشان را مخفی کنند و عضوی از جامعه رسمی شوند اما با وجه خفته هیولاوار جامعه مواجه می شوند و نابود می گردند. این همان رفتاری است که جامعه مدرن با مثلا سیاهان و سایر اقلیتهای نژادی انجام می دهد. در حالی که در آثار پیکسار عنصر متفاوت با جامعه ای مهربان و پذیرا مواجه می شود که به او فرصت می دهند "علیرغم تفاوتهایش و با حفظ آنها" عضوی فعال از جامعه رسمی شوند. مشخصا «در جستجوی نمو» و «وال- ئی» که بهترین آثار پیکسار به شمار می روند از چنین رویکردی تبعیت می کنند. ماهی ترسو که از سابقه خانوادگی حمله دشمنی خطرناک برخوردار است موفق می شود از هیچ شروع کند و در ناامیدکننده ترین وضعیت ممکن شاهد موفقیت را به کمک تکیه بر همان وجوه تفاوتش با جامعه در آغوش بگیرد. در نمونه پیشرفته تر و البته بهتر «وال- ئی» هم دقیقا همین اتفاق می افتد که چون انیمیشن «نه» داستانی به کلی مشابه «وال- ئی» را البته با رویکرد برتونی به تصویر می کشد دیگر نیازی به بیان تفاوتها نیست و مقایسه این دو اثر گویای آن چیزی است که ادعا شد. رویکرد پیکساری مروج همان "رویای آمریکایی" معروف است که مهم نیست از چه نژادی هستی و در چه سطح از توانایی قرار داری، آمریکا به تو این شانس را می دهد که از هیچ شروع کنی و به همه چیز برسی. چنین است که رویکرد پیکساری مورد علاقه و تایید و ترویج نگاه رسمی- از خانواده گرفته تا تلویزیون- است و نگاه برتون مورد تحذیر این نگاه. برتون و نگاهش پاشنه آشیل تمدن و فرهنگ یکسان ساز مدرن است، تنها نوعی از نگاه که قادر است در هسته توپر فرهنگ کالایی شده شکاف ایجاد کند و آن را به زیر اخیه بکشد، نگاهی که دشمن یکسان سازی و مدافع راستین فردیت در هالیوود است.
"همدردی با آقای انتقام"
حاج حسین کار خودش را کرد

برای فهمیدن اینکه چرا اوضاع کشور تا این اندازه بحرانی است باید دست از شک و تردید برداشت و فریاد زد که وقتی موجودات خطرناک و سرتاپا عقده ای مثل حسین شریعتمداری، حاج آقا طائب و سردار نقدی گرداننده مملکت باشند، کوچکترین تردیدی در سقوط قطعی و کامل نظام وجود ندارد. نه اینکه طبق گفته اپوزیسیون ادامه این روند منجر به فروپاشی می شود که به نظر من "همین اکنون و به صورت بالفعل" نظام جمهوری اسلامی ایران که با رای مردم و توسط امام تاسیس شد فروپاشیده است.
اینکه شخصیت مقام معظم رهبری از همان ابتدا دچار خللها و نقصهای جدی بوده و طرف به دلیل کمبود اعتماد به نفس و ترس شدید مستعد هرگونه انحرافی نشان می داده است به کنار. چیزی که الان دیده می شود بی اختیاری و گوش به فرمانی محض آقا در برابر موجودات خطرناکی چون نقدی و طائب است. برخورد حیرت انگیز آقا در سخنرانی روز بسیج و احترام حیرت انگیزش در مقابل سردار نقدی نمونه کوچکی از این قضیه است.
آخرین نمونه از سقوط محرز و قطعی نظام در برخوردی که با مجید توکلی پس از دستگیری اش در روز 16 آذر صورت گرفته دیده می شود. توکلی جدی ترین و مهم ترین فرد اعتراضات دانشجویی در سالهای اخیر بوده است. نمونه کاملی از یک منتقد رادیکال که به جای اطوارهای سبیل و کلاه و خط ریش چکمه ای و سرود جان جان جواندن که تنها دارایی به اصطلاح چپ دانشجویی در ایران بوده، روح چپ که همان نقد رادیکال و ساختارشکن، سیاست ناب و آنارشیسم محض باشد را در خود متبلور کرده است. او آن قدر رادیکال است که حتی به تشکیلات خودش(انجمن اسلامی پلی تکنیک و دفتر تحکیم) هم وفادار نمی ماند و به جای چپ و راست با بی بی سی و وی او ای مصاحبه کردن و ویدئو روی یوتیوب گذاشتن، مدام مشغول مبارزه واقعی است و حتی وقتی از شدت درد و بیماری روی برانکارد باشد هم دست از حضور در جمع حامیان کروبی(پیش از انتخابات) برنمی دارد. همین است که به کابوس دستگاههای امنیتی تبدیل شده و شدت کینه رفقای اطلاعاتی از او بی بدیل است و حاج حسین و دوستان همیشه منتظر فرصتی بودند تا کینه کشی مفصلی به عمل بیاورند و انتقام ردیفی از او بگیرند.
بعد از حضور و سخنرانی او در جمع دانشجویان پلی تکنیک در روز 16 آذر توکلی را دستگیر کردند و همان موقع(غروب 16آذر) خبرگزاری فارس سناریویی ترتیب داد به نام لباس زنانه. بعد طرف را مجبور کرده اند لباس زنانه بپوشد و احتمالا در یکی از اتاقهای همان خبرگزاری چند عکس از او گرفته اند تا تحقیرش کنند. شدت رسوایی این کار نیاز به بیان و تحلیل ندارد. حتی نیاز به آشنایی با مجید هم ندارد. کافی است نگاهی به کل سناریو و البته عکسها بیندازید تا قضیه دستتان بیاید.
اما ظاهرا نمی شود به بعضیها فهماند که سرنوشت نظامی که روی خون صدها هزار آدم بنا شده و همیشه تنها عقبه باقیمانده در برابر دهان گشاد امپریالیسم آمریکا بوده، برای کسانی که چنین سناریوهایی را طراحی می کنند کوچکترین اهمیتی ندارد، همان طور که اصل دین برایشان بی اهمیت است. ظاهرا وضع فعلی اینگونه است: یک پیرمرد مریض و افسرده رو به موت که در محاصره عده ای قاتل روانی است مملکت را اداره می کنند. دارم از الان به روزی فکر می کنم که اگر این نظام بدون جنگ داخلی یا فروپاشی قومیتی تغییر کند اولین کسانی که ناپدید می شوند مسلما شریعتمداری و طائب و نقدی هستند.
لینک خبر و عکسهای فارس درباره مجید توکلی
پی نوشت 1: طبیعی است که وسط این اوضاع نمی شود از شکافهای جدی داخل خود جنبش و اینکه هرکس کدام طرف قرار گرفته سخن گفت. بر طبق تئوریهای مارکسیستی تضاد اصلی در حال حاضر بین ارتجاع خامنه ای و نیروهای ضدارتجاع(در لباسها و افکار گوناگون و بعضا متضاد)است. تعیین تکلیف تضادهای غیراصلی موکول به بعد از پیروزی بر تضاد اصلی است.
پی نوشت2: مدیران بلاگفا در کنار مدیران ایرانسل و یاهو از جمله حرامزاده ترین همکاران وزارت اطلاعات هستند. اگر روزی فرصتی دست دهد به خوبی از خجالتشان درخواهیم آمد.

اردیبهشت امسال بود که وارد آخرین سال دهه سوم زندگیم شدم. یادداشتی نوشتم و تقدیمش کردم به پدربزرگم که دچار بیماری آلزایمر حاد شده بود و آن روزها من به نظرم می رسید که زیاد مهمان ما نیست: اینجا
آن روز نوشته بودم که:
"این را نوشتم که بماند، که عکس تو اینجا بماند و چند وقت دیگر که مردی و رفتی بیایم و تماشایت کنم و یاد همه خاطرات خوبمان بیفتم، خاطرات خوب من و تو رفیق پیرم. که همه چیز چه زود تمام شد و باقیش هم به زودی تمام می شود و اینها. دیگر حوصله نوشتن ندارم، دل خداحافظی کردن با تو را هم ندارم ولی باید تمامش کنم... وقتی رفتی و حال و حوصله ات سر جایش آمد یاد ما هم بیفت، یاد روزهایی که با هم گذراندیم و حرفهایی که با هم زدیم و درد دلهایی که با هم کردیم...خدا بیامرزدت پیرمرد."
حالا دوباره و چندباره می روم و آن عکس دونفره قشنگ را نگاه می کنم و آن نوشته را می خوانم و می خوانم. پدربزرگ ما روز شنبه عید قربان راحت شد و به رحمت خدا رفت.
خدا بیامرزدت پیرمرد...