|
|
|
||||
|
یار مفروش به دنیا...
شدیدا پول لازم بودم، قبض موبایلمو نداده بودم و در حال قطع شدن بود، دیگه روی وصله پینه کردن هم نداشتم که یک دوستی زنگ زد و گفت پروفسوری گردن کلفت از دانشگاه زهرمار داره تحقیقاتی انجام می ده و شدیدا به کتاب مستطاب تاریخ بغداد نیازمنده و گیرشم نمی آد، تو سراغ نداری؟ گفتم من دارمش گفت می فروشی؟ گفتم چند؟ گفت تا صد تومن راه داره ... گفتم باشه و رفتم و از کتابخونه درش آوردم، خاکاشو گرفتم. 20 جلد کتاب چاپ بیروت که 6،5 سال پیش با دلار دانشجویی از نمایشگاه خریده بودم، جلد زرکوب و از همه مهمتر کلی خاطره از شبهای تاریکی که با این کتاب گذرونده بودم و حالا دیگه فقط می شد تو همون خاطره ها دنبالشون گشت... داشتم می ذاشتم تو کارتون که یکدفعه یاد این شعر افتادم: یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانو فیه من الزاهدین... گور بابای پول موبایل و این حرفا، من یار فروش نیستم، آدم فروش، یوسف فروش، عشق فروش، زهد فروش، کتاب فروش نیستم، نه نیستم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 17:38 توسط امیرحسین جلالی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تموم شد... روسیه جلوی اسپانیا فوتبال بازی نکرد، از همان حرفهای عموگاس بعد از صعود اسپانیا به نیمه نهایی و عاشق بارسا از آب درآمدن یکهویی آرشاوین می شد فهمید که روسیه باید به ماتادورها ببازد. به درک که باخت اصلا، جالب اینجاست که از فردای باخت روسیه هرجور اتفاق بد که ممکن بود برایم افتاده، از تصادف ماشین گرفته تا دعوای اسیدی با پدر و مادر و از عذاب نبودن یار گرفته تا دعوا با سردبیر و رفتن تا آستانه اخراج... امشب جام تمام می شود و قال این طولانی ترین پست من هم کنده خواهد شد، شاید اگر آلمان عوضی اسپانیای آشغال را ببرد اوضاع من هم روبه راه شود، شاید هم برعکس... اصلا گور بابای هرجفتشان، گور بابای هرچی اتفاق بد و فاز منفیه... خورشیدمون کاغذی بود همش دکور بود و همین گلوله های برفیمون آب نشدن روی زمین پرده به آخرش رسید تکرار تلخ خواهشم رو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم ....
اییییییییییییییییییییییییییییینه...
... و امروز و الان سر كار، حوصله هيچكس را ندارم، عين گوساله سرم را انداختم آمدم توي تحريريه و به سردبير حتي نگاه هم نكردم، اصلا دلم نمي خواهد امروز كسي را ببينم، هيچكس را...ديگر هيچكس از اين آدمها به نظرم نمي آيند چون من يك آدم بزرگ را ديدم و حالا و تا چند روز لااقل كس ديگري به نظرم نمي آيد... يك دقيقه سكوت، يك تعظيم بلندبالا، يك بوسه دوانگشتي و كلي چيز ديگر همه و همه نثار قدرت و صلابت و هوش و تواناييهاي تو گاس كبير... فعلا فقط همين تا ببينم بعد چه پيش مي آيد...
..........................................................................................................................................
مگه عاشق ندیدی تو؟
........................................................................................................................................... خدمت شما عرض شود كه آره، به طرفدارهاي دكترصدر حق مي دهم كه ناراحت شده باشند. نه تند رفتم و نه از نوشته هايم پشيمانم، فقط به بچه هايي كه ناراحت شده اند حق مي دهم، همين. همانطور كه گفتم بهترين و دوست داشتني ترين تيم امسال برايم روسيه عموگاس است. از تركيه اين دوره اصلا خوشم نمي آيد هرچند در يادداشت ويژه نامه ايران ورزشي كلي قربان صدقه شان رفته بودم، به نظرم دارند پشت سرهم شانس مي آورند و تيمهاي خوبي مثل چك و كرواسي را حذف مي كنند ولي به آلمان كه مي رسند عين بره مي بازند. يورو 2008 فقط روسيه گاس بزرگ. درمورد آرژانتين نازنينم هم بحثش مفصل تر از اين حرفهاست، ان شاءا... به وقتش چند تا پست برايش مي گذارم، تيمي كه اگر دنبال قيافه بازيكنان هم باشي(مثل امير قادري) خيلي هم از ايتالياييها خوشگل ترند. فقط مي ماند اينكه طرفداريم از اينتر نه به خاطر ايتاليايي بودنش است كه به دليل آرژانتيني هايي است كه هميشه در اين تيم بيشتر از جاهاي ديگر بوده اند. ...........................................................................................................................................
حالا ديگر همه فوتبالي شده اند و هنوز از راه نرسيده فوتبالي هاي قديم را متهم مي كنند به عاشق نبودن. اين دكتر صدر را مي گويم كه از سايه خيال مجله فيلم و كفش كتاني پوشيدنش با كت و شلوار در برنامه هاي تلويزيوني دوستش داشتم و حالا ديگر ندارم. اين آقاي دكتر بايد بداند مجيد جلالي كيست، بايد حد خودش را بشناسد. درست است كه در اين مملكت هيچكس حد خودش را نمي شناسد ولي آقا مجيد خيلي باحال تر از اين حرفهاست كه انگ عاشق فوتبال نبودن به او بچسبد. سه سال در دبيرستان ابوريحان معلم ورزشمان بود و حتي بعد از مربيگري اش در پاس، وقتي پيكانش را فروخت و پرشيا خريد و از ميدان خراسان رفت شهرك اكباتان، بازهم مي آمد و چند ساعت هم كه شده با بچه ها مي لوليد تا عشقش را نشان دهد و حالا اين آقاي دكتر با آن ادا و اطوارهايش آمده و آقامجيد ما را متهم به بي عشقي مي كند. نه آقاي صدر! اين حرفهايي كه شما بعد از شكست مفتضحانه ايتاليا مقابل هلند زديد شايد دختر دبيرستاني هاي عاشق مدل موي بوفون و پيرلو را راضي كند ولي حال ما را به هم مي زند، وقتي هيجان آقامجيد از بازي شناور لاله هاي نارنجي ودرهم كوبيده شدن ايتالياي پرافاده و متقلب را مي گذارم كنار دري وري هاي شما كه با آن show off حال به هم زن دستهايتان درحال اجرايش بوديد تازه مي فهمم كه چقدر جنس ناخالص آمده قاطي اين كلمه مقدس عشق كه يك عمر است زندگيمان را گذاشته ايم سرش. حالا شما شده ايد مدعي عشق و آقامجيد شده ماشيني و بي احساس؟ نه آقاي محترم، اينكه شما مي گوييد اسمش هرچه باشد عشق نيست. اصلا ميانه اي با فوتبال ملي اروپاي اين روزها ندارم. يك وقتي عاشق ايتاليا بودم، آن روزهايي كه هنوز همه ننه قمرها ايتاليايي نشده بودند ولي بعد از اينهمه خيانت و حقه بازي ديگر از ايتاليا و بقيه اروپايي ها به يك اندازه بدم مي آيد. به همين خاطر وقتي آرژانتين نازنينم نيست ديگر فقط بازيها را مي بينم و از بازي تيمهايي مثل روسيه گاس هيدينگ يا تيمهاي آفريقايي لذت مي برم. البته هلند امسال حكايتش جداست، هم زيبا و چشم نواز است و هم ماركوي بزرگ و خاطره انگيز(كه همين يوونتوسيهاي كثيف از فوتبال محوش كردند) را روي نيمكت دارد. اميدوارم هلند و روسيه به فينال برسند، هرچند آرزوي محالي است ولي به نفع فوتبال است. آقامجيد قهر كرده و ديگر نمي خواهد به شبكه سه بيايد، حق هم دارد. بگذاريد همان عاشقان دروغين بيايند و پياده هايي مثل جاوداني و خياباني هم به به و چه چهشان كنند، آره، اينطوري درست تر است، «عاشقانه» تر است...
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:48 توسط امیرحسین جلالی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«لذت تماشای رنگین کمان»
این عکسی است که بعد از بیرون آمدن بچه ها از ورزشگاه گرفته ایم،دوباره همه دور هم جمع شده ایم، حال همه مان خوب است و حامد هم که اولین نفر ایستاده از سمت چپ است با کلاه...
حالا دیگر وقتش است که از پرسپولیس امسال و قطبی و اینها بنویسم، که برای چند روز هم که شده فاز غم و غصه و ناامیدی را رها کنم و از معجزه ای بگویم که با چشم خودم دیدم... از آن باخت 4_1 به استقلال اهواز بود که همگی احساس کردیم باید به قطبی کمک کنیم، کمک کنیم که این آدم و فرهنگی که با خودش آورده از دست نرود و نابود نشود. این بود که با بچه ها تصمیم گرفتیم 5 بازی آخر فصل را برویم استادیوم. هر بازی داستان خودش را داشت، یک روز کتک خوردیم، یک روز ماشینمان را دزد زد، یک روز مساوی دادیم تا رسیدیم به روز آخر، به زمانی که باید تمام انرژی و نیرویی که جمع کرده بودیم رها می شد و می رفت داخل زمین و در این لحظه تاریخی بود که من بزرگ ترین درس زندگیم را نه از آن معجزه دقیقه 96 که از شکی که کردم گرفتم. داستانش این طوری است که دیروز ما 10 نفر بودیم ولی اوضاع استادیوم طوری بود که خیلی زود 3 گروه شدیم و من و علی و ایمان و حامد در یک گروه بودیم که رسیدیم طبقه دوم و دیدیم نه تنها سکوها پرشده بلکه حتی برای ایستادن هم جایی پیدا نمی شود! چشمتان روز بد نبیند، 4ساعت تا بازی مانده بود و ما باید سرپا و زیر فشار آدمهایی که از سر و کولمان بالا می رفتند تحمل می کردیم. اینجا بود که من شک کردم، یکدفعه یاد بازی پارسال با سپاهان افتادم که با آنهمه بدبختی رفته بودیم و 4_1 باخته بودیم، ترس از عذاب و خماری بعد از قهرمان نشدن، آن هم پس از تحمل 7،6 ساعت فشار و تحقیر و این چیزها افتاد به جانم و یکی از بدترین تصمیمات عمرم را گرفتم که بروم خانه. ایمان نمی خواست بیاید، علی زیاد پرسپولیسی نیست ولی حامد طوری گفت نمی آیم که فهمیدم اگر پایش بیفتد در دیگ آب جوش هم می رود و می ماند. تا ساعت 3 همه زورمان را زدیم که برویم داخل جایگاه ولی نشد و ما رفتیم خانه. گل اول را که خلیلی زد یاد حس و حال استادیوم افتادم و حسودیم شد، گل را خوردیم و من همه اش در فکر حامد بودم که از ظهر تا حالا تنهایی(وای خدا، از خودم خجالت می کشم) دارد چه می کند. از دقیقه 75 بود که کم کم حس کردم دارم چیز بزرگی را ازدست می دهم، که دارد بلای بزرگی سرم می آید و برای اولین بار از ته دل دعا کردم که اینطوری نشود... سیگار چهارمی بود که از دقیقه 80 روشن کرده بودم و حالا دقیقه 96 بود، روی تخت ایستاده بودم و دستها روی سرم که معجزه شد، هوا روشن شد، باران بند آمد و رنگین کمان پیدا شد...و کات به اینسرت دستهای سپهر حیدری که دو مچ بند سبز بر آنها بود و رو به آسمان دراز شده بود... از بغل ایمان که آمدم پایین تازه یاد حامد افتادم و به ایمان و علی گفتم زود باشید که تا بچه ها از استادیوم نیامده اند بیرون برسیم آنجا و من اولین نفری بودم که پریدم توی بغل گنده حامد و صورت آفتاب سوخته اش را بوسیدم. بله، حامد احمدی با ایمان ترین آدم دیروز استادیوم آزادی بود و من بی ایمان ترینشان. حامد شک نکرد و ماند و هزینه اش را داد و مزدش را گرفت و من کم آوردم و با شکوه ترین و دراماتیک ترین قهرمانی فوتبال ایران را ازدست دادم. فکرش را بکنید، درست لحظه ای که کریم باقری داشت پرسپولیس قهرمان می شه را می خواند من پشت در بسته استادیومی مانده بودم که مثل هر بزمگاه دیگری جایی برای بی ایمانها نداشت. این طوری بود که یاد آن جمله معروف افتادم: «تنها کسانی لذت دیدن رنگین کمان را می چشند که تا آخرین قطره زیر باران مانده باشند.» و البته ایمان آوردم به معجزه، به خدایی که واقعا در همین حوالی است و برخلاف تصوراتم اصلا حساب کار از دستش در نرفته. فکرش را بکنید که آن 6امتیاز کم نمی شد، یا برق را می بردیم یا مثلا با همان گل نیمه اول خلیلی بازی را می بردیم، واقعا در هیچ حالتی اینقدر حال می کردیم که دیروز و در دقیقه 96 کردیم؟ پس خدا صبر کرد و صبر کرد تا درست وقتی که همه امیدها قطع شده بود و به قول حامد صدای نفس تماشاگران هم در نمی آمد کار خودش را بکند مزد صداقت آدمی مثل قطبی و ایمان آدمی مثل حامد را بدهد. دمش گرم، واقعا که خدای مهربانی است... درس بزرگ دیروز برای من همین بود، که اگر تا آخرش بمانم و ایمان و اعتقادم به معجزه را از دست ندهم حتما به آرزویم می رسم و من از این قضیه حتی بیشتر از قهرمانی پرسپولیس عزیز خوشحالم. قهرمانی مبارک همه آدمهای حسابی.
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 16:6 توسط امیرحسین جلالی
|
|
|||||
|
|||||